ماجرای سربازی رفتن زندگی مامان و بابا
سلام پسر عزیزم منو ببخش مامانی که خیلی وقته نتونستم بیام و برات بنویسم آخه خودت که می دونی عزیز دلم، شما همه وقته منو به خودت اختصاص دادی منم دلم می خواد همش پیشت باشم و باهات بازی کنم گل پسرم.
ولی امروز که شما در خواب ناز به سر می بری طبق معمول من حوصلم سر رفت و می خوام برات ماجرای سربازی رفتنت رو تعریف کنم که لباس پوشیدی و می خوای بری سربازی الهی مامان فدات بشه خیی دوست دارم عاشقتم.
محمد طه به مامان و باباش گفت که می خوام در مورد قضیه مهمی با شما صحبت کنم.گفت که چون دیگه مردی شده می خواد زودتر بره سربازی چون این کاریه که بالاخره باید انجام بده

و با مخالفت شدید مامان و بابا روبرو شد مخصوصاً مامان .چون خودش می دونست که بابا رو چه جوری راضی کنه به خاطر همین خیلی متعحب شد و به فکر فرو رفت.

خلاصه با کلی خواهش از بابا خواست که مامان رو هم راضی کنه تا بالاخره مامان با گذاشتن کلی شرط قبول کرد محمد طه خیلی خوشال شد

خواست که ازش عکس یادگاری بندازیم

بعد سوار بر کالاسکه عزم رو جزم کرد، ولی تا مامان رو دید شروع کرد به گریه کردن

حالا دیگه موقع خدا حافظی رسیده و محمد طه نمی تونه از مامانش جدا بشه چون تازه فهمیده که اگر بره از شیر مادر خبری نیست و باید شیر خشک بخوره

بابا دوباره به پسر یادآوری کرد که مردی شده و گل مامان آروم شد و خداحافظی کرد و داره می ره سربازی



ماجرای سربازی رفتن زندگی مامان و بابا
